کتاب (( 3 شنبه )) ویژه نامه ی داستان کردستان ایران و عراق
هفته نامه ی آوای کرمانشاه منتشر کرد: ( ویژه نامه ی داستان )
کتابِ 3 شنبه
با آثار و گفتاری از:
رحمان امینی/ روح ا... باقرآبادی/ فرهادپیربال/ فریدون چمنی/ مرتضی حاتمی/ فریبا حاج دایی/ فرهاد حیدری گوران/ علی خانمرادی/ رضا خندان مهابادی/ علی اشرف درویشیان/ یونس رضایی/ سعید رضایی سعید/ محمد رمضانی/ سروش رهگذر/ عابدین زمانی/ شهناز ژولیده/ آرش سنجابی/ محمود شاه محمدی/ حسین شیربیگی/ علی نجات غلامی/ حسین قزلچی/ رضا کریم مجاور/ لاری کرمانشاهی/ فرهادکریمی/ محمدرضا کلهر/ محمدرضا گودرزی/ اردشیر نورایی/ عطا نهایی/ ناصر وحیدی/ فرامرز ویسی/ مجتبی ویسی/ منصور یاقوتی و محمود دولت آبادی.
جهت تهیه ی این کتاب به کتابفروشی ها و مطبوعاتی های معتبر کرمانشاه، کردستان، ایلام مراجعه و جهت کسب اطلاعات بيشتر با شماره تلفن هاي 7272963 و 7230444 تماس حاصل نمایید.
وبلاگ: awadastan.blogfa.com
--------------------------------------------------------------------------------
و اما داستانِ من در (( کتاب 3 شنبه ))
زنِ سطر هشتم
از خانه ی همسایه مان که برگشتم زنی خودش را از کراوات مردی آویزان کرده بود و به سطر اول این متن اعتراض داشت. او می گفت این متن خیلی تاریک است. من از تاریکی می ترسم.
چراغ ها را روشن کردم غیبش زد. از پنجره به خیابان نگاه کردم کفش هایش را زیر بغل زده بود و داشت دوان دوان از متن خارج می شد.
داد زدم: خانم این متن باید فردا چاپ بشه لطفاً برگردین
توجهی نکرد.
برگشتم سر سطر اول. از شدت ناراحتی خوابم نبرد بارانی ام را پوشیدم و رفتم زیر دوش حمام. بعد یادم افتاد به ناشر زنگ بزنم و چاپ کتابم را به تاخیر بیندازم. گفتم: اعضای متن دیشب یکی یکی فرار کرده اند.
روز بعد به عابری که از جلوی خانه مان رد می شد گفتم: سوژه ی متن من می شوید؟ پرسید: متن شما سیاه است یا سفید؟ گفتم: سیاه بود سفیدش کردم. گفت: من عزادارم نمی توانم سفید بپوشم.
برگشتم و شروع کردم به نوشتن متنی که نه سیاه باشد و نه سفید. اصلاً هیچ رنگی نداشته باشد. کماکان متن خاکستری را ادامه می دادم که تلفن زنگ زد. پشت خط زنی نشسته بود. چیزی نگفت پرید وسط سطر هشتم و جا خوش کرد.
حالا بشنوید از سرنوشت یکی از اعضای متن (( زنِ فراری ))
حدود ظهر بود که پلیس عکس زن جوانی نشانم داد و گفت: این خانم سوژه ی متن شماست؟
گفتم: بود ولی از تاریکی می ترسید و از متن های من فرار کرد.
پلیس آدرس و شماره تلفنم را در جیب اش پیدا کرده بود. ضمناً زن در لابه لای دفترچه ی یادداشت اش نوشته بود:
به خاطر تاریکی بیش از حد یک متن خودم را حلق آویز کردم به کسی مشکوک نشوید!
پلیس خداحافظی کرد و رفت. من هم برگشتم سرِ سطر هشتم. آنجا که زنی جا خوش کرده است. شما هم زودتر به همان جا برگردید.
از زن خواهش کردم پایش را از سطرهای من بکشد بیرون. گفتم من حوصله ی دردسر ندارم. قبول نکرد.
متن را روی میز رها کردم. سیگاری خارج از متن کشیدم و رفتم لب دریا.
روز بعد روزنامه ها تیتر زدند:
مولفی به علت داشتن سوژه های سمج و مشکوک خودش را غرق کرده است.