فصلنامه ي ادبي داستاني خوانش شماره ي 12


خوابِ فردا  


به ناگهان در نیستی‌های من
قدم می‌زنی نیز
از وسطِ غروب پیاده می‌شوی هم
صبح بادی از سمت‌هایِ زُل می‌زند به
یک قدم این طرف     تَر می‌شوی از آب     از ناگهان
موج‌های من روی گیسوهای تو
همین
نیمکت و تو روی دستِ ساحل

فردا خواب دیده‌ای:

[وسطِ نیستی‌هایِ من پیاده شده‌ای!]