خوابِ فردا
فصلنامه ي ادبي داستاني خوانش شماره ي 12
به ناگهان در نیستیهای من
قدم میزنی نیز
از وسطِ غروب پیاده میشوی هم
صبح بادی از سمتهایِ زُل میزند به
یک قدم این طرف تَر میشوی از آب از ناگهان
موجهای من روی گیسوهای تو
همین
نیمکت و تو روی دستِ ساحل
فردا خواب دیدهای:
خوابِ فردا
به ناگهان در نیستیهای من
قدم میزنی نیز
از وسطِ غروب پیاده میشوی هم
صبح بادی از سمتهایِ زُل میزند به
یک قدم این طرف تَر میشوی از آب از ناگهان
موجهای من روی گیسوهای تو
همین
نیمکت و تو روی دستِ ساحل
فردا خواب دیدهای:
[وسطِ نیستیهایِ من پیاده شدهای!]
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۱۴ ساعت توسط فرهادکریمی
|