فرورفتگی در چشمهای کسی
داستانی از مجموعه ی (( من تو او )) انتشارات سُخن گستر 1390
فرورفتگی در چشمهای کسی
کاش افتادنم از چشمهای تو توجيه میشد.
با هر بار بستن پلکهايت عمر من تمام میشود و وقتی بازشان میکنی، دوباره متولد. گاهی وقتها پلکهايت را به مدتی طولانی میبندی و مُردگی من ادامه میيابد. گاهی هم با چشمانی باز به نفتهای نامعلوم خيره میشوی و لحظهای بيشتر به زندگی من اضافه میکنی.
حالا تويي هستی تو که زندگی و مُردگی من زير پلکهای توست. شبها به چشمهایت خيره میشوی و کسی توی آن نشسته که منم.
روزها از چشمهایت بيرون و به خيابان و سيگاری آتش که دودش به چشم تو و تَرهای هم خُرد که چشم تو.
روزنامهای میخرم. عاشق صفحهی حوادث روزنامههايي. برايت میخوانمش و هر بار اشک از چشمهایت سرازير و من سُر میخورم روی گونههايت و بعد دهانت و قورتم میدهی. من را تُف میکنی بيرون که چقدر گَسم بعضی وقتها.
میگويي: روزها کجا میروی خيلی تنهايم با وجود مردمکها؟
به صفحهی تلويزيون خيره میشوی و فيلمی میبينی که مورد علاقهی توست. به صفحهی تلويزيون خيره میشوم و فيلمی میبينم که هيچ علاقهای به آن. عينکت را روی چشمهایت میگذاری و جهانِ من ريز ريز میشود. آدمها مورچه میشوند و ماشينها سوسک.
مورچهای میآيد و دانهای گندم از يادم میافتد ميازار موری که بخش میکنم دانهکش را به جان شیرین خوش است. به خيابان میروی و اجازه میدهی اول سوسکها ردّ بشوند. سوسکها صداهایی در میآورند که مثلن بووق!
من در چشمهای تو فرورفتهام و اين فروچشمی تو بدجوری جذب جذبههايت کردهام است.
کاش افتادنم از چشمهای تو دروغی باشد که روزنامهها در صفحهی حوادثشان سر هم نکرده باشند!